بچه كه
بودمهروقت مامان بابام دعواشون ميشد،سريع ميدوييدم ميرفتم بغل مامانم ميشستم،درگوشش ميگفتم توهيچي نگيا!جواب نده اصلا!بذار بابا اروم شه
نگام ميكرد ميگفت نترس!بابام بد نبودا!فقط عصبي بود!
هميشه تا داد ميزد زود ميرفتم ظرفو ليواناي بغل دستشو جمع ميكردم كه يوقت پرتشون نكنه و بشكنن!
بابا بد نبودا!فقط عصبي بود!
از همونجاها بود كه به صداي بلند فوبيا پيداكردم!مثلا توو خيابون اگر دونفر داشتند باهم دعواميكردند و دادميزدند استرس ميگرفتمو سريع دست مامانمو ميگرفتم اونم ميگفت نترس به ماكاري ندارند!
يادمه ازهمون روزا بود كه مامانم از بابادلسرد شد!دلسرد شد وقتي ديد چقدر من از دادش تنم لرزيده!دلسردشد وقتي ديد هميشه بايد سكوت كنه تا بابا خالي شه !
ازهمونجاها زندگيمون ديگه اهنگِ روزاي تلخو زد!
از اونجايي كه بابا تا كليد مينداخت مامان خودشو ميزد به خواب!يا ترس ميفتاد تو تنش كه الان باز دعواس!
حالا براي همينه كه بهت ميگم سر من داد نزن!
از دستم ناراحت ميشي،عصبي ميشي با من حرف بزن ولي سرم داد نزن!
من دستام زود ميلرزن!قلبم زود تپش ميگيره در حدي كه ميخواد از سينم دراد!
من زود ياد بچگيام ميفتم!ياد ترسا و سكوتاي مادرم!
من ميترسم از شبيه مادرم شدن
ازاينكه يروز مثل اون بخاطر داداي تو و ترسي كه توو وجودم ميندازي ازت سرد شم
پس سر من داد نكش!با من فقط حرف بزن
من دستام زود ميلرزن!
نبض لحظه ها...
ما را در سایت نبض لحظه ها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 168 تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 13:32